غزل شمارهٔ ۳۳۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گَرَم دعای مَلَک خاک رهگذر باشد
به هر کجا نهم پا نیشتر باشد
در آفتاب طلب گشت بخت ما همه عمر
نیافت سایهٔ نخلی که بارور باشد
امید عافیت از مردن است و می ترسم
که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد
به بال خویش منال ای هما، به گلشن عشق
در این چمن، قفس مرغ بال و پر باشد
بده بشارت طوبی که مرغ همت ما
بر آن درخت ننشیند که بی ثمر باشد
به آتش جگرتشنگان نگردد خشک
ز آب دیدهٔ ما، دامنی که تر باشد
تمام آتشم و نالهٔ بی اثر، عرفی
فغان که دوزخیان را کجا اثر باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عرفی، به احساس عمیق و ناامیدی شاعر از زندگی و جهان میپردازد. او به دعوت دعا و امید به رسیدن به آرامش میاندیشد، اما در عین حال از مرگ و عواقب آن میترسد. شاعر به نبودن امید در دنیا اشاره میکند و تأکید میکند که هیچچیز در زندگی مطمئن و مثمرثمر نیست. با تجسم قفس برای پرندگان، او به محدودیتها و موانع عشق میپردازد و در نهایت به حس عذاب و بیثمر بودن نالههایش اشاره میکند، به گونهای که احساس میکند دردها و غمهایش بیاثرند.