غزل شمارهٔ ۳۳۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کیش اهل وفا مدعا نمی گنجد
امید در دل و در سر هوا نمی گنجد
میان حسن و محبت یگانگی است، چنان
که در میانه به غیر از حیا نمی گنجد
ز بس تنگ شد از مستی کرشمه و ناز
به نرگسش نگه آشنا نمی گنجد
چنان ربوده سرم را هوای درویشی
که در سعادت بال هما نمی گنجد
خراب روضهٔ عشقم که با فضای دو کون
تذرو عافیتش در هوا نمی گنجد
از آن به کعبهٔ اسلام می رود عرفی
که در صنمکدهٔ شید و ریا نمی گنجد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عرفی شیرازی به بیان عمیق احساسات و عشق میپردازد. شاعر میگوید که عشق واقعی و وفاداری در دل او نمیگنجد و او در جستجوی معشوقی است که همگان از او دورند. او زیبایی و محبت را به گونهای بیان میکند که وحدت و حیا در میان این دو وجود دارد. همچنین اشاره میکند که تحت تأثیر عشق و زیبایی، قدرت تفکر و فهم او تنگ شده و حتی در خواب نیز نمیتواند به آرامش برسد. در نهایت، شاعر از عشق به عشق حقیقی و معنوی سخن میگوید که در کعبه اسلام جستجو میشود، جایی که ریا و ظاهرگرایی جایی ندارد.