غزل شمارهٔ ۳۴۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز کوی عشق مَلَک دلشکسته میآید
مسیح میرود آنجا و خسته میآید
شهید ناوک آنم که چون رود به شکار
غزال قدس به فتراک بسته میآید
زمانه گلشن عیش که را به یغما داد
که گل به دامن ما دستهدسته میآید
هجوم درد بدان گونه بسته راه نفس
که بر لبم ز درون خسته خسته میآید
هوس به همت عرفی مگر شبیخون زد
که زخمدار و به محمل نشسته میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف حال عاشق و دردهای او میپردازد. شخصیت اصلی اشعار، معرفت و عشق را به تصویر میکشد و از غم دل شکستهاش میگوید. او به مسیح و معشوقی اشاره میکند که در جستجوی عشق، دچار خستگی و درد است. همچنین از زمانهای صحبت میشود که خوشیها را از مردم میدزدد و غم و اندوه بر دلها سایه میاندازد. در کل، شاعر احساسات عمیق و تجربیات شخصی خود را با زبانی زیبا و سمبلیک منتقل میکند.