غزل شمارهٔ ۳۴۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گشود زلف معنبر شمال، تا چه کند
نهفته چهرهٔ عاشق خیال، تا چه کند
به یک دو روزه وصالش، زمانه خونم خورد
هنوز دشمنی ماه و سال، تا چه کند
به صد کرشمه مرا سوخت تا خطش ندمید
هنوز کشمکش خط و خال، تا چه کند
شراب حاضر و شمشیر و طول عمر
پس دو جام دگر این ملال، تا چه کند
مجال حرف سپارش نبود و بلبل بود
کنون که یافته عرفی مجال، تا چه کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویر کشیدن عشق و عواطف عمیق عاشقانه میپردازد. شاعر از زلف و چهره معشوق میگوید و به تأثیرات عشق و زمان در زندگیاش اشاره میکند. او از سختیها و مشکلات ناشی از رابطه عاشقانه، مانند حسادت و دشمنیهای زمان، صحبت میکند. همچنین به شادی و ملال ناشی از عشق و نوشیدنیهایی که برای فراموشی مینوشد اشاره میشود. در پایان، شاعر به جستجوی فرصتی برای ابراز احساساتش اشاره میکند و از بلبل به عنوان نماد عشق و زیبایی یاد میکند.