نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۸ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی به دیدهٔ ناموس خار می آید

که پاسخ سخنش ناگوار می آید

زمانه اهل دلی نیستش، نمی دانم

که بوی دل ز کدامین دیار می آید

دلی به روشنی آفتاب خنده زند

که از زیارت شب های تار می آید

هزار جان گرامی به نرخ جو نخرند

به عالمی که در او دل به کار می آید

گر از لیاقت خود شیخ آگهی یابد

ز صدر صومعه تا پای دار می آید

گذشت مدت همخانگی جان، عرفی

ز غیر خانه تهی کن که یار می آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده خود می‌پردازد. او از بی‌وفایی و بی‌احساسی زمانه سخن می‌گوید و به این اشاره دارد که محبت واقعی و دل‌سوزی نایاب است. شاعر به زیبایی لحظات خاص عشق و دل‌تنگی اشاره می‌کند و به غیرت و ارزش‌های انسانی که در دنیای امروز فراموش شده‌اند، انتقاد می‌کند. همچنین او به اهمیت عشق و ارتباطات عاطفی در زندگی اشاره دارد و توصیه می‌کند که باید از تنهایی و ناامیدی دوری کرد، زیرا عشق واقعی می‌تواند زندگی را سرشار از نور و شادی کند.