نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۰ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عاشقان گر به دل از دوست غباری دارند

گریه ای گَرد نشان در شب تاری دارند

آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیاز

چشم امید به فتراک سواری دارند

ره ارباب محبت به فنا نزدیک است

سوزنی در کف و در پا دو سه خاری دارند

جان و دل را به می فرحت آتش زده اند

باده در شیشه نماندست و خماری دارند

جان حقیر است مبر نام نثار، ای محرم

تو همین گو که احباب نثاری دارند

چه به طاعت طلبی برهمنان را، زاهد

تو ریا ورز که این طایفه کاری دارند

بندهٔ خلوتیان دل چاکم، کایشان

به شهیدان غمت لذت خواری دارند

هر که را می نگرم سوخته یا می سوزد

شمع و پروانه از این بزم کناری دارند

عرفی از صیدگه اهل نظر دور مرو

که گهی گوشهٔ چشمی به شکاری دارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره عشق و درد عاشقانه صحبت می‌کند. شاعر به توصیف حال عاشقان می‌پردازد که در دل خود غم دوست را دارند و در شب‌های تار، گاهی اشک می‌ریزند. او از عطش و نیاز به عشق سخن می‌گوید و بر اهمیت این عشق تأکید می‌کند، به‌خصوص در راه محبت که پیش از فنا قرار دارد. شاعر همچنین به شدت احساسات و سوز دل عاشقان اشاره می‌کند و می‌گوید که آن‌ها در پی خوشی و شادمانی هستند، اما در عین حال با غم و درد دست و پنجه نرم می‌کنند. او به نکته‌ای در مورد ریاکاری و طمع در عبادت نیز اشاره می‌کند و در نهایت به روحی از بینش عمیق در عشق و درک می‌پردازد که همه انسان‌ها را در این بزم به نوعی درگیر می‌کند.