غزل شمارهٔ ۳۵۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید
تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید
از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید
بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید
نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد
ناکاشته می روید، این دانه چنین باید
می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید
در خون، جگرعرفی، می غلتد و می سوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق آن سخن میگوید. شاعر به نوعی گرفتار غم و حزن ناشی از جدایی از معشوق است و این احساسات را با تصاویری از درد و تلاش برای فراموشی همراه میکند. او همچنین به زیبایی معشوق و اثرات آن بر دل و جانش اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق و دوستی حتی در غم و درد نیز وجود دارد. شاعر به این نتیجه میرسد که گاهی اوقات باید در گودال نیایش و دیوانگی غوطهور شد تا حقیقت عشق را درک کرد. به طور کلی، این شعر نمایانگر تضادهای عاطفی و زیباییهای عشق است.