نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۵۷ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه گرمی است که در سر شراب می سوزد

چه آتش است که در دیده خواب می سوزد

کسی که برق محبت در او زند آتش

ز تاب سایهٔ او آفتاب می سوزد

کنون که آتش می جمع شد به آتش حسن

مپوش چهره که ناگه نقاب می سوزد

مرا چه جرم که آتش فتد به زهد و صلاح

که این متاع ز برق شباب می سوزد

یکی است آتش و آب حیات در وقتی

که گرمی جگر تشنهٔ آب می سوزد

ز روی گرم وفا می جهد برقی

که در عنان صبوری شتاب می سوزد

خدای را بنشانید آتش عرفی

که توبه کرد و ز ذوق شراب می سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به وصف احساسات شدید و عشق اشاره می‌کند. او می‌گوید که عشق و محبت مانند آتش در دل و چشم انسان می‌سوزد و این احساسات خالص و عمیق باعث می‌شود که حتی نیکی‌ها و زهد نیز تحت تأثیر قرار بگیرند. آتش عشق و زیبایی، انسان را مجذوب می‌کند و این آتش حتی می‌تواند به دلیل وفاداری و صبوری نیز شعله‌ور شود. در پایان، شاعر از خداوند می‌خواهد که آتش عشق را خاموش کند، زیرا این عشق و شوق به شراب عشق سبب توبه و دل‌باختگی او شده است.