غزل شمارهٔ ۳۶۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشود
آستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود
نیست در خوان محبت خورشی غیر نمک
لخت دل هر که نیندوخته مهمان نشود
کشوری هست که در وی رود از کفر سخن
همه جا گفت و شنو بر سر ایمان نشود
پا منه بر سر بالین اسیران، کاینجا
هیچ بی درد نیاید که پریشان نشود
دیدن روی تو ممکن نبود بی حیرت
آن نه چشم است که در روی تو حیران نشود
غمزهٔ روزهٔ پیشینه حرامش بادا
کشته ای کز پی زخمت، همه تن، جان نشود
به تماشای گلستان خلیلم مبرید
که گل و لاله دگر آتش سوزان نشود
عرفی ار خدمت بت کم کند ای خادم دیر
مزنش طعنه که ناگاه مسلمان نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مضامینی از عشق، درد و حیرت در مواجهه با زیبایی میپردازد. شاعر از بیفایده بودن برخی نصیحتها و دعاها میگوید و تاکید میکند که در محبت فقط نمک، یعنی صداقت و عشق واقعی، وجود دارد. همچنین، به عدم درک کامل زیبایی و هیچگونه عذابی برای اسیران عشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت زیبایی و تأثیر آن در دل و جان افراد اشاره کرده و میگوید که کسی که به معشوق مینگرد، نمیتواند بیاحساس و بیتأمل بماند.