غزل شمارهٔ ۳۶۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که نغمه گشایان نفس به نی بستند
پیاله را به لب شیشه های می بستند
دلی که مایهٔ آزادگیست، بی دردان
به ذوق سلطنت روم و ری بستند
فسانه ها که به بازیچه روزگار سرود
کسان به مسند جمشید و تاج کی بستند
بیا به ملک قناعت که دردسر نکشی
ز قصه ها که به همت فروش طی بستند
دلم به فصل خزان زاد و در بهاران مرد
ببین که کی در هستی گشاد و کی بستند
چو یاسمین خود ای باغ وصل خندان باش
که بلبلان تو دست خزان و دی بستند
کلید توبه خریدم برای قفل بهشت
ولی چه سود که دستم به جام می بستند
بگو ز عرفی مجنون به لیلی ای محرم
که بر اسیر تو راه طواف حی بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به زندگی و حقیقتهای آن پرداخته و از محدودیتها و مشکلاتی که انسانها با آن روبهرو هستند، سخن میگوید. او دعوت به خوشنودی و قناعت میکند و از درد و رنجهای ناشی از دنیا شکایت میکند. همچنین، به زیباییهای عشق و طبیعت اشاره دارد و ابراز ناامیدی از بینتیجه بودن برخی تلاشها مانند رسیدن به بهشت میکند. در نهایت، شاعر ضمن اشاره به داستانهای عاشقانه، از محدودیتهای عشق و تمایل به رهایی از دردها و مشکلات سخن میگوید.