غزل شمارهٔ ۳۷۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
همین معامله ما را بس است با زنار
که با طبیعت ما گشته آشنا زنار
تمام عمر به تسبیح کرده ام بازی
کجا طبیعت طفلانه و کجا زنار
من و تو بیهده کوشیم خود به این قسمت
خبر دهد که که را سبحه و که را زنار
بگو به دیر مغان آ و رایگان بربند
امام ما که به جان خواهد از ریا زنار
گذشت عمر و ز مستی نیافتم عرفی
که سبحه بود مرا دام ره یا زنار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد تأملاتی درباره زندگی و تلاشهای بینتیجه انسان است. شاعر به تفاوت میان تقدس و زهد (با سبحه) و ظاهرسازی و ریا (با زنار) اشاره میکند. او میگوید که تمام عمر را به عبادت و تسبیح گذرانده، اما از حقیقت و طبیعت خود دور مانده است. در نهایت، شاعر از بیفایده بودن تلاشهایش سخن میگوید و به عدم دستیابی به حقیقت و معنا در زندگی اشاره دارد. او از معشوق خود دعوت میکند تا با او باشد و از ریا برهاند.