غزل شمارهٔ ۳۷۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حاشا که برق حسن بود عشق خانه سوز
برق است حسن، شعله گداز و بهانه سوز
تا کی بهانه گیری و آسودگی، که هست
ناموس درد پرور و صدها بهانه سوز
در مزرع جهان مفشان دانهٔ امید
زین دشت برگذر که زمینی است دانه سوز
گفتی چه طایر است دل سینه دشمنت
آتش به خویش در زده و آشیانه سوز
در خرمن زمانه زنم آتش از فغان
شوق تو جان گداز من و من زمانه سوز
چون سیل آتش آمده ام، مست اشتیاق
کز بوسه های گرم شود آستانه سوز
عرفی مجو نهایت ایام دوستی
دریای آتش است محبت، کرانه سوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و شدت عشق و درد ناشی از آن اشاره دارد. شاعر از برق حسن و زیبایی معشوق صحبت میکند که همچون آتش، شعلهور و سوزنده است. او به چالشهای عشق و نارضایتیهای آن پرداخته و میگوید که امید در دنیای پر از دشواریها از بین نرود. شاعر همچنین از آتش اشتیاق خود میگوید و این حس را به سیل و شعلهای تشبیه میکند که باعث سوزاندن دل و جانش میشود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق همچون دریایی آتشین است و نمیتوان انتهای آن را بهسادگی شناخت.