غزل شمارهٔ ۳۸۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگویمت بنشین در قدح شراب انداز
کرشمه ای کن و یک شهر در خراب انداز
زبان ناز فصیح و لب نیاز به مهر
بیا و طرح سؤالات بی جواب انداز
همه نتیجهٔ سیرابی است خامی ما
خدای را گذر ای بخت بر سراب انداز
ز خود جدا شو و همراهی برهمن کن
ز خود تهی شو و سجاده بر شراب انداز
رمید صبحِ طرب ، دل منِه به یک دم عیش،
رسید بخت سفر کرده، فرش خواب انداز
گرت هواست که با عشق هم پیاله شوی
هزار میکده از خون دل شراب انداز
مده عنان تعلق به حسن هر ذره
بر آر دستی و بر فرش آفتاب انداز
نه مرد ورطهٔ بحر حقیقتی ، عرفی
برو سفینهٔ تقلید بر سراب انداز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که در میخانه بنشیند و با کرشمه خود شهری را ویران کند. او به محبت و زبان فصیح اشاره میکند و از معشوق میخواهد که سؤالات بیجواب را مطرح کند. شاعر معتقد است که تمام نتایج ناشی از نادانی و خامی ما است و به خداوند میگوید که بخت خود را بر سراب بیندازد. او همچنین از معشوق میخواهد که خود را رها کند و در آغوش عشق بیافتد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که نباید به زیباییهای ظاهری وابسته شد و باید به جستجوی حقیقت پرداخت.