غزل شمارهٔ ۳۸۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایش
که تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او
رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم
که بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماند
که باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش
چو یار از بهر جان، عرفی، قدم ساید به بالینم
به دشواری دهم جان، تا کنم گرم تقاضایش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسی عمیق و شگفتآور از عشق و جذب به معشوق خود اشاره میکند. او به گونهای توصیف میکند که با دیدن معشوق، جانش به لب رسیده و تمام وجودش در حیرت متمرکز میشود. او از ستارهها میخواهد که چشمانشان را بپوشانند تا دلها به درستی باقی بمانند، زیرا زیبایی معشوق بینظیر است. در نهایت، شاعر بیان میکند که برای نزدیک شدن به معشوق و جلب توجه او، حتی حاضر است جانش را فدای این عشق کند.