غزل شمارهٔ ۳۹۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
می کنندش متأثر، مشوید ای احباب
همره نفس، سرانگشت گزان، از پس و پیش
گرم جور آن ستم اندیش و من از غم سوزان
که نگیرد دلش از این ستم بیش از بیش
باش گر وصل تو از غیر که سنجیده دلم
لذت وصل تو با چاشنی حسرت خویش
گزم انگشت که کو نیشتر و کو الماس
چون به فردوس درآیم همه داغ و هم ریش
چند گویی که میندیش و مبین روی نکو
عرفی این ها به کسی گو که بود نیک اندیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود از جدایی و عشق میپردازد. او از درد و غم ناشی از دوری معشوقش سخن میگوید و تأثیرات این احساسات را بر قلب خود توصیف میکند. شاعر به دوستانش توصیه میکند که از این حس سرشار از غم او متأثر نشوند. او به زیبایی وصل و چگونگی اثر آن بر دلش اشاره میکند و در نهایت از کسانی که نیاز به درک عمیقتری از احساسات او دارند میخواهد که به آنچه میگوید توجه کنند. شعر به طور کلی بیانگر عشق، آرزو و درد ناشی از فاصله است.