غزل شمارهٔ ۳۹۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا بردهام به مدرسهٔ عشق رخت خویش
دارم وظیفه از جگر لختلخت خویش
مخمور خامشیام، فراموش کردهایم
هم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش
شاهی که ظلم را به میانجی عنان دهد
تیغ عدوی ملک رساند به تخت خویش
مهلت مجو که بیشتر از عهد غنچگی
گل باز بسته بود ز شاخ درخت خویش
گر دولت این بود که به درویش دادهاند
باید گریستن، جم و کی را، به تخت خویش
عرفی هنوز مدحت دونهمتان مکن
توفان چو تند شد تو مینداز رخت خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و زندگی میپردازد. شاعر از تجربههای عاشقانه خود و چالشهای آن صحبت میکند و به وظایف و مسئولیتهایی که بر عهده دارد، اشاره میکند. او در اشاره به ظلم و ستم، بیان میکند که قدرت و ملک، باید به عدالت برگردند. شاعر به ناپایداری زندگی و فرار بودن فرصتها اشاره کرده و از نبود پشیمانی در دوران جوانی صحبت میکند. در نهایت، از دیگران میخواهد که در برابر مشکلات زندگی تسلیم نشوند و استقامت داشته باشند.