نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۶ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شهید او که بود آب و رنگ یاقوتش

نهند خضر و مسیحا به دوش تابوتش

خوش آن سعادت مرغی که می کند در دام

کرشمهٔ تو ز اوج هوای لاهوتش

ضعیف تر شود ار نعمتش ز باده دهند

وظیفه خوار محبت که غم بود قوتش

شهید زلف و رخ او چو طرف جوی بهشت

برون دمد گل و سنبل ز دور تابوتش

فغان ز خامهٔ عرفی که کمترین ظفرت

شکست خامهٔ مانی و کلک یاقوتش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره شهیدی است که زیبایی و محبوبیت او در بین مردم به حدی است که به خضر و مسیحا نیز ارج می‌نهد. شاعر به ویژگی‌های مثبت و والای شهید اشاره کرده و می‌گوید که محبت و عشق او نیرویی برای مقابله با غم‌هاست. دلیل این عظمت به زیبایی ظاهری و باطنی او نسبت داده شده و حضور او سبب خوشبو شدن زمین می‌شود. در آخر، شاعر به نوعی حزن و اندوه از فقدان او اشاره دارد و می‌گوید که شکوه این وجود در کلامش منعکس شده است.