غزل شمارهٔ ۳۹۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
که فسرده است لب طفل ملامت گر خویش
عشق در پیرهن یوسف کنعانم سوخت
زان به یعقوب دهم سرمه ز خاکستر خویش
بس که پروانه بود شعله طلب نزدیک است
که شود آتش و خود شعله زند در پر خویش
بعد مردن ببر ای باد به جایی خاکم
که فشانند مصیبت زدگان بر سر خویش
عرفی از ناصح اگر منفعلم باری شکر
که خجل نیستم از روی غم دلبر خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر از گریه و غم خود صحبت میکند و میگوید که هرچقدر هم که تلاش کند تا از این احساسات جلوگیری کند، نمیتواند. او به شبهجر اشاره میکند و از داغ دل و خاکستر جگرش میگوید. همچنین به قصه زلیخا و یوسف اشاره میکند و از عشق خود به یعقوب سخن میگوید. مضمون شعری به این شکل است که عشق و آتش آن قابل کنترل نیست و حتی پس از مرگ نیز این درد و مصیبت بر جای خواهد ماند. در انتها شاعر از ناصح خود تشکر میکند و بیان میکند که از ابراز غم خود خجالتزده نیست.