غزل شمارهٔ ۳۹۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
درمانده ام به صحبت امید و بیم خویش
گه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش
کامی که از شرف محک جود حاتم است
می بایدم گرفت از بخت لئیم خویش
هوشم فدای نکهت آن گل که تا ابد
نام بهشت کرده بلند از نسیم خویش
رستم ز مدعی به قبول غلط، ولی
در تابم از شکنجهٔ طبع سلیم خویش
آن کس که بی چراغ در آید به خلوتم
بنمایمش تجلی طور از حریم خویش
شکر صفای سینه، کنون آشتی کنم
در رستخیز اگر بشناسم نعیم خویش
اکنون می مغانه به عرفی حلال شد
کز بی خودی گذاشت ره مستقیم خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات متضاد امید و ناامیدی خود سخن میگوید. او به نوعی درماندگی اشاره دارد که گاه به نوحهخوانی و گاه به دوستداشتن تبدیل میشود. کامی که در زندگی میجوید، به شرافت و بخشش حاتم مرتبط است و به طور کلی به این موضوع اشاره دارد که باید از سرنوشت خود بهره ببرد. او از زیبایی یک گل و نام بهشت یاد میکند و نشان میدهد که چگونه این زیبایی بر او تأثیر میگذارد. شاعر همچنین در برابر انتقادها مقاوم است و از شکنجههای درونی خود رنج میبرد. او به تندیسسازی از حس درون خود میپردازد و در نهایت از آشتی با خود و شناخت نعمتهایش میگوید. در پایان، شاعر از زیرکی و نور عرفان سخن میگوید و به راهی صحیح و مستقیم اشاره دارد که از بیخودی رها شده است.