غزل شمارهٔ ۴۰۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از یاد برده ام روش مهر و کین خویش
نسیان نشانده ام به یسار و یمین خویش
رفتم به بت شکستن و هنگام بازگشت
با برهمن گذاشتم از ننگ دین خویش
دردا که رفت فرصت و دهقان طینتم
هر دم گلی دمانده در آب و زمین خویش
نه بزم آسمان و یکی ذره در سماع
دایم به کام دل نفشاند آستین خویش
خواهی که عیب های تو روشن شود تو را
یک دم منافقانه نشین در کمین خویش
من بندهٔ شهادتم اینک نگاشتم
هم بر مزار عرفی و هم در نگین خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از فراموشی احساسات و رابطههای خود صحبت میکند و به شکست بتها اشاره دارد که نمادی از ترک خرافات و باورهای نادرست است. او از فرصتهای از دست رفته و درد ناشی از ناتوانی در تغییر روحیهاش میگوید. همچنین بر این نکته تأکید دارد که اگر کسی میخواهد عیبهای خود را بشناسد، باید به خود نگاه کند و در مقابل خود بنشیند. شاعر در نهایت خود را به عنوان گواهی بر حقیقت و واقعیت معرفی میکند، هم در زندگی و هم در مرگ.