نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۷ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بس که بود جان، دم رفتن نگرانش

هر گام اجل می کشد از رحم عنانش

این بخت که افسانهٔ عشق تو شنیدست

در شور قیامت بود این خواب گرانش

دل مسند شاهی است که صد دلبر کنعان

در مملکت حسن بود دست نشانش

زحمت مکش ای خضر که از بیم ملامت

الماس بسایند به لب تشنه لبانش

در سینهٔ مخمور وصالت نتوان یافت

زخمی که ز خمیازه توان بست دهانش

فریاد که هر غم که رسد بر در هستی

جان های شهیدان تو گیرند عنانش

عرفی لب غماز چه بندی که بود عشق

رازی که به گفتن نتوان کرد عیانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و دردناک عشق می‌پردازد. شاعر از نگرانی‌ها و ترس‌های ناشی از جدایی صحبت می‌کند و به بختی اشاره می‌کند که افسانه‌وار به عشق او آگاه است. دل شاعر به عنوان مسند سلطنتی توصیف شده که در آن زیبایی‌ها مقام دارند. او از سختی‌های عشق و زخم‌ها و غم‌هایی که به همراه دارد، سخن می‌گوید و در نهایت تأکید می‌کند که عشق رازهایی دارد که نمی‌توان به آسانی بیان کرد. در مجموع، شعر نشان‌دهنده تنش و زیبایی‌های عشق، همراه با رنج و عذاب آن است.