نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۰۹ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به عمرها ننهم پا برون ز خانهٔ خویش

نگاهبان خودم من بر آستانهٔ خویش

به هر طریق که بگذشته بی تاسف نیست

به سوز و داغ دی و عشرت شبانهٔ خویش

در آن دیار دلم کرده خو به بد مستی

که محتسب کند از شعله تازیانهٔ خویش

ز مشکلات محبت نیفکنم دامی

که مرغ عقل نسازد به آب و دانهٔ خویش

نهفته سر دهم از دیده سیل خون، که مباد

غم زمانه برد جدولی به خانهٔ خویش

در این مکوش که آید دلت به جان، عرفی

که مرغ شوق بخوابد در آشیانهٔ خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق شاعر در مورد زندگی و عشق می‌پردازد. شاعر از درون خانه‌اش خارج نمی‌شود و خود را در کنار دروازه‌اش نگه‌داشته تا مراقب خود باشد. او به یاد گذشته‌هایش، چه تلخ و چه شیرین، بدون افسوس می‌اندیشد. شاعر در دنیایی که عشقش را آتش می‌زند و دچار مشکلاتی است، از دامی برای عقلش پرهیز می‌کند. او همچنین آرزو می‌کند غم زمانه او را به انزوا نراند و در پایان، به مخاطب خود می‌گوید که دلسرد نشود و عشقش را حفظ کند. شعر به نوعی، تلاشی برای ماندن در مسیر عشق و پرهیز از ناامیدی است.