نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مراد و خضر عنان گیر باید از چپ و راست

که کج روی نکنم ور نه عزم راه خطاست

عجب که باورم آید از راه اندیشی

که آفتاب قیامت ز سایه ی طوبی است

به ملک صدق گنه را به عفو دشمنی است

جزاء جرم در این خطه جزو کاه رباست

به میوه ای که رسد دست امیدوارم کن

که دست کوته و شاخ بلند دام بلاست

ز بس که نور جمالش ز پرده می جوشد

نیافتم که نقابش حریر و باد صباست

از آن من گردیدند طایران حرم

که هر آن نوا که شنیدم شناختم که کجاست

جوی در وجود خود از مردمی نیابم هیچ

عرق ز ناصیه بیرون جهد که شرم کجاست

به آدمی ی فرومایه دل مبند عرفی

که این متاع زبون بازمانده ی یغماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عمیق و فلسفی می‌پردازد و به ما یادآوری می‌کند که در مسیر زندگی، دقت و توجه لازم است تا از کج‌روی‌ها دوری کنیم. اشاره به تابش آفتاب قیامت و عفو در ملک صدق نشان‌دهنده‌ی اهمیت توبه و بخشش است. شاعر به نقش امید در زندگی و چالش‌های آن اشاره می‌کند، و به زیبایی و نور جمال الهی اشاره دارد که در زندگی انسان‌ها تجلی پیدا می‌کند. در نهایت، شاعر هشدار می‌دهد که به انسان‌های منفعت‌طلب و پست اعتماد نکنیم، زیرا آنها در واقع محتویات بی‌ارزش و زبونی هستند. با این مضمون‌ها، شعر به غور در ذات و معنای انسانیت و آگاهی از خطرات آن فرامی‌خواند.