نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۸ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

باز به میدان ما، فوج بلا بسته صف

پای فلک در میان، رسم امان بر طرف

خرقه شکافان شوق، بی دف و نی در سماع

حله فشانان شید، تابع قانون و دف

جان قدیم اشتها، مانده همان ناشتا

وین تن حادث غذا، معدن آب و علف

چیدم و دیدم تمام، آبی و تابی نداشت

میوهٔ این چارباغ، گوهر این نه صدف

گفتی ام ای خود فروش، خود چه متاعی، بگو

گر نخری شبچراغ، ور نه فروشی خزف

بشنو و بو کن اگر، گوشی و مغزیت هست

زمزمهٔ لوکشف، لخلخهٔ من عرف

عرفی اگر ره روی، دوری منزل مبین

رو که مدد می کند همت شاه نجف

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مسأله‌ای از زندگی و جستجوی حقیقت اشاره می‌کند. او از وضعیت دشوار و چالش‌های پیش‌رو صحبت می‌کند و از ناتوانی‌های انسان در پیدا کردن معنا و هدف زندگی می‌نالد. با وجود خواسته‌های درونی، همچنان احساس گرسنگی و نیاز به آگاهی دارد. شاعر به زیبایی طبیعت و عالم اشاره می‌کند و به طور خاص بر ارزش‌های معنوی تأکید می‌کند. او در نهایت به دنبال راهی است که او را به مدد و هدایت الهی (به طور نمادین شاه نجف) برساند. شعر به نوعی دعوت به گوش سپردن به درون و شناخت عمیق‌تر از خود و جهان است.