غزل شمارهٔ ۴۲۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صد مُهر می نهم به لب گفت و گوی دل
تا گَرد غم به شِکوه نجنبد ز روی دل
دامن به سلسبیل نیالاید آن که او
در چشمه سار درد کند شست و شوی دل
بگداختیم مرهم و الماس ریختیم
آن بر مراد راحت و این در گلوی دل
با صد غم آشناست دلم، دست ازو بدار
ترسم غمی عنان تو گیرد به بوی دل
تا چند عمر در غم و اندیشه بگذرد
برداشتیم دست غم از زیر و روی دل
عرفی به یک دو جرعه خون، بیخودی نمود
هرگز نخورده بود شراب سبوی دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و غم و اندیشههای دل سخن میگوید. او با بیان اینکه دلش در غم و درد غوطهور است، تلاش میکند تا احساساتش را بیان کند و به آرامش برسد. شاعر همچنین به روابط عاشقانه و دلتنگی اشاره میکند و نشان میدهد که غم میتواند بر زندگیاش سایه بیفکند. در انتها، با استفاده از اشاره به شراب، به نوعی فرار از واقعیت و بیخودی میپردازد، که به او کمک میکند تا از درد و غم دل فرار کند.