غزل شمارهٔ ۴۲۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردی که به افسانه و افسون رود از دل
صد شعبده انگیز که بیرون رود از دل
ممنونم از این شیوه که هر جور که کردی
اندیشه نکردی که مرا چون رود از دل
آن به که به دل ره ندهم روز سلامت
آن ها که در آشوب شبیخون رود از دل
از بس که دل سوخته ام تشنهٔ صلح است
هر جور که فردا کنی، اکنون رود از دل
عرفی ره مجنون مرو، این درد نه دردی است
کز بیهده گردیدن هامون رود از دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی صحبت میکند که به شدت در دل او وجود دارد. او به افسون و افسانه اشاره میکند و میگوید که این درد به گونهای است که حتی شعبدههای متنوع نیز نمیتوانند آن را از دلش بیرون کنند. شاعر از شیوهای که دیگران با او برخورد میکنند، ابراز نارضایتی میکند و تأکید میکند که بهتر است به دلش بیاحترامی نشود. او حس تشنگی صلح دارد و نشان میدهد که به خاطر دردهایش، دلتنگ آرامش است. در نهایت، شاعر از عرفی میخواهد که به راه دیوانگی نرود و متوجه باشد که این درد ناشی از بیهودهگردی اوست.