غزل شمارهٔ ۴۲۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن شکارم کز بر تیر سنان می رویدم
التماس زخم نو از لامکان می رویدم
حسن می گوید که من تخمی بیفشانم، ولی
تا قیامت روی گرم از آستان می رویدم
در لبم در عشق تو، آن میهمان دار بلا
کز در و دیوار خیل میهمان می رویدم
من کی ام، رضوان آن جنت، که در هر سوی راه
طوبی از فیض نسیم بوستان می رویدم
بشکنم ناقوس و تسبیحی به دست آرم، ولی
چون کنم با این که زنار از میان می رویدم
مست این ذوقم که گر مدهوشم و گر هوشمند
شکر درد از زیر لب تا مغز جان می رویدم
بستم این رازی که می داند زبان و دل، ولی
حیف گر بر بستن لب صد زبان می رویدم
پنبهٔ الماس شد عرفی ولی مجروح من
بس که هر دم نیشی از داغ نهان می رویدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، دلتنگی و عشق را به تصریح میکشاند. شاعر خود را در وضعیت عجیبی مییابد که هم از زخمهای عشق رنج میبرد و هم به زیبایی و نعمتهای عشق دلبسته است. او میگوید که عشق او به قدری عمیق است که از هر سو، نشانههایی از این عشق در وجودش جاری شده و درد وجودش را فراگرفته است. همچنین، اشاره به مسائل معنوی و رازهای عاشقانه دارد و با تصویری از رنج و شکر در عشق، نشان میدهد که عشق نه تنها او را مجروح کرده بلکه در عین حال برایش لذتی وصفناپذیر نیز به ارمغان آورده است.