غزل شمارهٔ ۴۳۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتیم و با غمت دل پر خون گذاشتیم
جان را به صیدگاه تو در خون گذاشتیم
رفتیم و دل رمیده و شبدیز غیر را
با شوق بی عنانی گلگون گذاشتیم
رفتیم و توبه کرده ز میخانهٔ مراد
میل قدح به آن لب میگون گذاشتیم
رفتیم و در زمانه ز غمنامه های تو
نشنودهٔ غم تو به مجنون گذاشتیم
رفتیم و انتقام ستم های غیر را
با عادت طبیعت گردون گذاشتیم
رفتیم عرفی از چمن وصل ناامید
در دل هوای آن قد موزون گذاشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساساتی عمیق از غم و دلتنگی را بیان میکند. او و دوستانش در جستجوی عشق و وصال معشوق به سفر میروند، اما در این راه دلهایشان را با غم و درد پر میکنند. آنها با وجود توبه از میخانه و نوشیدن شراب، اما همچنان به یاد معشوق و زیباییهای او هستند. شاعر از وضعیتی پر از غم و نارسایی در زندگیاش صحبت میکند و به انتقام از ستمهایی که بر او رفته، اشاره میکند. در نهایت، او از ناامیدی در جستجوی وصل معشوق و دلتنگی برای زیباییهای او سخن میگوید.