غزل شمارهٔ ۴۲۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که پارهٔ دل در دهان غم دارم
به زیر ناصیه صد آستان غم دارم
دلی که زخم پذیری کند نمی بینم
وگر نه تیر نفس در دهان غم دارم
اگر چه جان به غمت داده ام، به گفتهٔ خویش
اگر غمت بگریزد زیان غم دارم
بگو به شادی وصلت که تیغ بردارد
که میل زمزمهٔ الامان غم دارم
چرا غمش نکند بر من اعتماد که من
ستم کشیده ولی مهربان غم دارم
گر از بهشت شود معصیت عنان تابم
هزار شکر که صد بوستان غم دارم
چگونه فهم حدیثم کنند بی دردان
که شهرزاد ملالم، زبان غم دارم
از آن دیار عدم شد مسخرم عرفی
که صد سپاه بلا در عنان غم دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و درد عاطفی خود سخن میگوید و احساساتش را با زیبایی بیان میکند. او دلشکسته و رنجیده است و میگوید که در دل خود بار سنگینی از غم دارد. از یک سو، او نشان میدهد که حتی اگر در زندگیاش خوشی وجود نداشته باشد، وجود غم برایش باارزش است. او به عشق و شادی اشاره میکند و میگوید که غم او همچنان بر دوش او سنگینی میکند. در نهایت، شاعر احساس سرگردانی و تنهایی خود را در دنیای پر از رنج و غم به تصویر میکشد، و میگوید که این درد عاطفی نمیتواند از او رخت بربندد.