غزل شمارهٔ ۴۴۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گلی ناچیده بویی ناکشیده زین چمن رفتم
به تلخی رفتم اینک در میان این سخن رفتم
به دنیا نیست بازاری مرا، این سودم از وی بس
که عریان آمدم، اکنون چو رفتم بی کفن رفتم
نه کوشش های فرهادی، نه سودای زلیخایی
ازین هنگامه آخر شرمسار مرد و زن رفتم
نه یا رب را جوابی آمده نی یا صنم، عرفی
ز دیر و کعبه حیران تا در بیت الحزن رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و ناکامی خود سخن میگوید. او به دنیای ماده و تظاهر بیعلاقه است و احساس میکند که بهطور عریان و بدون هیچ دارایی وارد دنیا شده است. در ادامه، او به شکستهای انسانی اشاره میکند و از وضعیت نابسامان خود و دیگران ابراز شرم میکند. در نهایت، او به جستجوی معنای زندگی و پاسخهایی از خداوند و معبودهای مختلف اشاره میکند، اما بهنظر میرسد که هنوز بیپاسخ مانده است.