غزل شمارهٔ ۴۸۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم
نهفته در ته دامن چراغ بی نورم
مسیح تا دم آخر فسون دمید و هنوز
به صد جراحت روز نخست رنجورم
چنان به خواهش دیدار رفته ام شب وصل
که شوق هم به تقاضا ندیده در طورم
گمان مبر که دلم را توان تسلی داد
که نا رسیده تر از زخم های ناسورم
مکن به صورت دیوار نسبتم، عرفی
که من کتابهٔ محراب بیت معمورم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج عمیق شاعر میپردازد. او در حالی که بر سر ثروتی (گنج) نشسته، به فقر و بیچارگی معروف است. احساس میکند در ظاهر نور و روشنایی ندارد و دردهایش همچنان باقی هستند. شاعر در جستجوی وصل و دیدار است و در این مسیر، شوقی در دلش حس نمیکند. همچنین به دیگران میگوید که دلی آرام و تسلی ندارد، چرا که زخمهای عمیقش هنوز بهبود نیافتهاند. در پایان، ادعا میکند که او یک کتاب زنده از عشق و عرفان است و نسبت به دیگران باید با احتیاط و احترام برخورد شود.