غزل شمارهٔ ۴۹۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساغر ز دست مردم آزاده چون کشیم
لبریز گشته ایم ز خون، باده چون کشیم
ما روی گرم را، دل و جان وقف کرده ایم
این تحفه پیش ابروی نکشاده چون کشیم
دل را نداده اند و عنانش به دست اوست
ما از کفش عنان دلِ داده چون کشیم
ما را بود معامله با عالم قدیم
منت از این جهان عدم زاده چون کشیم
ما مرد دستگیر کسی نیستیم، لیک
دامن ز دست مردم آزاده چون کشیم
منزل دراز و طبع جوانمرد و وقت کم
دست از میان دشمن استاده چون کشیم
دل را عنان گرفته صنم می کشد به دیر
او را به وعظ بر سر سجاده چون کشیم
بر دست پیر منت سجاده لازم است
این نقش بر جبین دل ساده چون کشیم
عرفی بهشت نسیه و بزم وصال نقد
دست از عنان دولت آزاده چون کشیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی وضعیت انسانهای آزاد و عشق و درد در زندگی میپردازد. شاعر از کشمکش بین خواستههای روح و محدودیتهای دنیوی سخن میگوید. او به عشق و ارادت به زیباییها و آزادگی اشاره میکند و بیان میکند که دل انسان در اختیار او نیست، بلکه در چنگ قدرتی دیگر قرار دارد. همچنین، شاعر به مفهوم مهماننوازی و اهمیت وجاهت در بین مردمان آزاده اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که باید در جستجوی آزادی و عشق واقعی بود، حتی اگر زندگی در شرایط سخت طی شود. احساسات عمیق و تضادهای موجود در عشق و زندگی به خوبی در این اشعار بیان شده است.