غزل شمارهٔ ۵۰۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مستم دگر این بیخودی از بوی که دارم
دیوانگی از غمزهٔ جادوی که دارم
ای دل ز جنونم گله داری، عجب از تو
همسایگی فتنه ز پهلوی که دارم
مست آمده ام از عدم ای جمع بگویید
دامن ز که در چینم و دل سوی که دارم
جانم به لب ار درد و مسیحا نزند دم
دانسته که بهبود ز داروی که دارم
مرهم به علاج آمده، زنهار مگویید
کاین زخم به اندازهٔ بازوی که دارم
فردا که دل از حور بهشتم نگشاید
دانند دو عالم که غم روی که دارم
در دیدهٔ من حُسن فروریزد و حیرت
باز این سر شوریده به زانوی که دارم
عرفی طلبی جرعهٔ مقصود و نگویی
کاین گرم روی بر اثر خوی که دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت درگیر احساسات و عواطف عاشقانهاش است. او از مستی ناشی از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و اظهار میکند که این عشق باعث دیوانگیاش شده است. شاعر به جنون خود اشاره میکند و از دلی که به خاطر این عشق به درد آمده، گله میکند. او به بحث عدم و وجود نیز میپردازد و میگوید که با وجود این درد، به heal (درمان) دست نیافته است. همچنین، شاعر به زیباییهای معشوقش اشاره میکند و میگوید که این زیبایی او را به حیرت میاندازد. در نهایت، او از تمایل خود به نوشیدن جرعهای از عشق و وصال سخن میگوید، اشارهای به حرارت و جذابیت خود دارد.