غزل شمارهٔ ۵۰۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که پارهٔ غم در دهان غم دارم
به زیر ناصیه صد داستان غم دارم
دلی که زخم پذیری کند نمی دانم
وگر نه تیر نفس در کمان غم دارم
از آن به تیغ غم آیم که در دکانچهٔ عشق
هزار قافله عشرت زیان غم دارم
چه شد که جان به غمت داده ام به گفتهٔ عشق
اگر غمت بگریزد ضمان غم دارم
گر از بهشت شود معصیت عنان تابم
هزار شکر که صد بوستان غم دارم
از آن دیار عدم شد مسخرم، عرفی
که صد سپاه بلا در عنان غم دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و غمانگیز او میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و نمادها، نشان میدهد که چقدر خود را در بند غم و مسائل عاطفی میبیند. او از دلزدگی و زخمپذیری دل خود سخن میگوید و به وجود تیرهای درد در وجودش اشاره میکند. با تشبیه عشق به دکانچهای که در آن فقط زخم و غم دارد، نشان میدهد که عشق نه تنها خوشی به همراه ندارد بلکه بار غم و مصیبت نیز به دوش او میگذارد. در پایان، او به ناامیدی و مشکلاتی که از دیار عدم و بلایی که گریبانگیرش شده، اشاره میکند و میگوید که در این راه صدای غم را در وجودش حس میکند.