نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۹ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی او

میل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او

چون خرامد در دلم جان، هم چو آب زندگی

سر نهد در پای سرو قامت دلجوی او

تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلم

کرده ام زنجیر یایش حسرت گیسوی او

گر نمی گردد مه من گرم کین از مهر نیست

از نزاکت طاقت گرمی ندارد خوی او

تا بود آمد شدش بر خاک من ای هم نشین

چون بمیرم شب نهانم دفن کن در کوی او

من که حسرت می کشم عرفی برای دیگران

شیشهٔ می را کی توانم دید بر زانوی او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر با اشاره به زیبایی و جذابیت محبوب، احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. ابرو و موهای معشوق به عنوان نمادهایی از میل به خون‌ریزی و درد عشق معرفی می‌شوند. شاعر در توصیف حرکات معشوق می‌گوید که او همچون آب زندگی به دلش جان می‌دهد و زنجیر حسرت گیسوان او بر دلش سنگینی می‌کند. همچنین، عشق او به قدری عمیق است که حاضر است در کنار محبوب بمیرد و در کوی او دفن شود. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که حسرت و عشقش برای دیگران غیرقابل درک است و خود نمی‌تواند زیبایی معشوقش را فراموش کند.