نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۰ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

اینک رسید وعده، گشاد نقاب کو

رفتیم تا دریچهٔ صبح، آفتاب کو

جامی کشیده محتسب و فتنه می کند

کو تازیانهٔ ادب، احتساب کو

خونم حلال بر تو ولی داور جزا

گر گویدم شهید که گشتی، جواب کو

کیفیت شباب هم از جنس کیمیاست

اینک شباب، نشئهٔ عهد شباب کو

تا لب به العطش نگشاییم و تن زنیم

آخر وجود آب ضرور است، آب کو

صد درد دل گذشت و شکر خندهٔ نکرد

هان ای زبان و دل گره، اضطراب کو

شرمش نظاره دشمن و شوقم نگاه دوست

دل پاره پاره شد ز کشاکش، نقاب کو

نور جمال دوست نگنجد در این نظر

کو دیده ای به حوصلهٔ آفتاب، کو

عرفی مگو که مستی و راه عدم دراز

اینک شدم سوار، عنان کو، رکاب کو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مضامین عشق، جوانی، و جستجوی معنا و حقیقت پرداخته است. شاعر از فراز و نشیب‌های زندگی و عشق صحبت می‌کند و به انتظار گشایش و روشن شدن اوضاع اشاره دارد. او به شراب و می‌نوشی اشاره می‌کند که نماد آزادی و رهایی است و از عواطف درونی بین عشق به دوستان و دشمنان می‌گوید. شاعر در نهایت از امکانات و زیبایی‌های زندگی جوانی سخن می‌گوید و حسرت‌هایی که در گذر زمان بر دلش نشسته را نقل می‌کند.