غزل شمارهٔ ۵۴۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه
بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه
عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباش
سر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه
دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکی
تهمت درد از برای شکوه بر هر مو منه
درد اگر آرام گیرد، دستش از دامن بدار
عافیت گر غم شود، زانوش بر زانو منه
مو به مو از درد بی درمان لبالب شو، ولی
گر بساط مرگ بستر باشدت، پهلو منه
کوه الماس ار شود شوق و تمنا در دلت
با کسی در جلوگاه دوست، عرفی، رو منه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عاشقانه و درد و رنجهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از عاشقی که به دنبال عشق است، میخواهد که احتیاط کند و در دام رسوایی نیفتد. او اشاره میکند که عشق باید به عنوان یک بازیچه شناخته شود و نباید مانند مجنون، سر به راههای پرخطر بگذارد. شاعر بیان میکند که دل باید شایسته دردی باشد که به خاطر عشق به وجود میآید و نباید به دیگران دروغ گفت. همچنین، اگر درد آرام شود، نباید از آن دست برداشت و عافیت را به غم ترجیح نداد. او در نهایت به این نکته اشاره میکند که اگر شوق و تمنا در دل وجود دارد، بهتر است با احتیاط و به دور از دیگران به سمت دوست رفت.