نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۶ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانم ز سینه بر زه دامان بر آمده

گویی به عزم خدمت جانان بر آمده

ناز غرور کی نهد از سر که این نهال

گویی بر آب دیدهٔ رضوان بر آمده

با دل بگوی عیب شهادت که این اسیر

تا بوده در میان شهیدان بر آمده

آشفتگی که صید تو گوید که این شکار

بسیار دست و پا زده تا جان بر آمده

گویا که درد و داغ توام یار بوده است

کز سینه جان غمزده گریان بر آمده

شوق دلم به دادن جان بین که گاه نزع

یک ناله برکشیده و صد جان بر آمده

طوری است دیر ما که در او جلوه کرده است

حسنی که صد کلیم ز ایمان بر آمده

مرهم اگر نسوخته در چاک سینه چیست

این شعله کز شکاف گریبان بر آمده

هر گاه گفته ایم که عرفی اسیر کیست

آه از نهاد گبر و مسلمان بر آمده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و فراق می‌پردازد. او می‌گوید که جانش به عشق جانانش برآمده و از درد و شوق فراق آن محبوب رنج می‌کشد. عاشق به تصویر می‌کشد که حتی در میان شهیدان هم وجود داشته و در جستجوی محبوب خود، بارها تلاش کرده است. هم‌چنین، بیان می‌شود که عشق و درد به نوعی همراه او بوده و همواره از وجود او برآمده است. شاعر به شدت تحت تأثیر احساسات و عواطفش قرار دارد و با ناله‌ها و آه‌هایش، عمیق‌ترین عواطف انسانی را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او به تبعید و اسیری خود اشاره می‌کند و می‌گوید که این وضعیت رنج‌آور، نه تنها از دل خود او، بلکه از دل جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند نیز برمی‌آید.