غزل شمارهٔ ۵۵۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از سفر می آیی و تاراج عزت کرده ای
کاروان حسن یوسف نیز غارت کرده ای
در کجا هست این چنین معموره ای، انصاف ده
شهر دل ها دیده را یغمای راحت کرده ای
چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ما
همچو آسایش پیا پی بی حلاوت کرده ای
شاد بادا روحت ای مجنون که هنگام وفا
در حق من، درد بی درمان، نصیحت کرده ای
این صفا اسلامیان را نیست، ای زاهد مکن
با مغان در سومنات امروز طاعت کرده ای
ذرهٔ دنیا به صد جان می فروشم، بیع کن
ای که از بی مایگی اظهار همت کرده ای
عرفی از ننگ شریکان لب فروبستن خطاست
چون توانی ترک شهرت کن که شهرت کرده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به سفر و تجربههای تلخی که به دنبال آن آمده اشاره میکند. او به غارت و تجاوز به عزت و احساسات دیگران میپردازد و از عدم انصاف در جامعه انتقاد میکند. احساس اندوه و نارضایتی از زندگی را نشان میدهد و از غم و دردهایی که در حقش به وجود آمده سخن میگوید. همچنین، به تظاهر و ریاکاری در دین اشاره میکند و از دنیاطلبی و فروش روح انسان به قیمتهای نازل انتقاد میکند. در نهایت، از مردم میخواهد که جرات داشته باشند و از شهرت و ریا فاصله بگیرند.