غزل شمارهٔ ۵۷ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا روی دل فروز تو بستان آتش است
دل نغمه سنج گلستان آتش است
یارب چه آتشی تو که چندین هزار داغ
از شعله ی جمال تو در جان آتش است
گر مست حیرتیم ز روی تو دور نیست
آتش پرست واله و حیران آتش است
افسرده را نصیب نباشد دل کباب
آن یابد این نواله که مهمان آتش است
ای طائر بهشت ز باغ دلم حذر
کاین لاله زار داغ گلستان آتش است
خون شهید عشق جهان را فرو گرفت
کشتی مساز نوح که طوفان آتش است
مستم به محفلی که در او آتش جحیم
ته جرعه ای ز ساغر مستان آتش است
افتاد دامن دل عرفی به دست عشق
یعنی که دست شعله به دامان آتش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آتش درونی است که از جمال محبوب سرچشمه میگیرد. شاعر به زیبایی و شدت احساسات خود اشاره میکند و عشق را به آتش تشبیه میکند که داغ و شدت آن در دل او حس میشود. در اینجا عشق به عنوان عاملی معرفی میشود که انسان را مست و حیران میکند و کسی که دچار این عشق شده، نمیتواند از آن رهایی یابد. همچنین شاعر به نقش شهادت و درد در عشق اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی با شدت و آتش خود، جان انسان را درگیر میکند. در نهایت، عشق به عنوان نیرویی قدرتمند که دل را اسیر میکند، به تصویر کشیده شده است.