نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

می مغانه که از درد شور و شر صاف است

به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است

امام شهر ز سرجوش خم نپرهیزد

نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است

مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب

که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است

لباس صورت اگر واژگون کنم، بینند

که خرقه ی خشنم جامه ی طلا باف است

خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او

بلای صومعه داران قاف تا قاف است

گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت

قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است

اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی

به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر درباره شراب و می‌گساری می‌پردازد. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که شادی و لذت ناشی از شراب شایسته احترام است و نباید به خاطر آن مورد قضاوت قرار گیرد. او از محتسب می‌خواهد که در برابر می نریزند و به زیبایی‌های موجود در شراب و موسیقی اشاره می‌کند. همچنین، او به انتقاداتی که درباره می و مطرب وجود دارد می‌پردازد و نشان می‌دهد که اینها بخشی از زندگی و زیبایی‌های عاطفی انسان هستند. شاعر با بیانی استعاری به لباس و ظاهری اشاره می‌کند که نشان دهنده زندگی واقعی او و غم‌هایی است که در دل دارد. در نهایت، او به نقد رفتارهای انسان‌ها در ارتباط با زیبایی و لذت می‌پردازد و تأکید می‌کند که رهایی از قید و بندهای اجتماعی و عرفی ضروری است.