غزل شمارهٔ ۶۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برو مسیح که فکر فراغ من غلط است
غلط مکن که علاج دماغ من غلط است
نشان پای من آوارگی بجست، نیافت
به دشت گم شدگی ها سراغ من غلط است
ز استخوان همای باغ دوست معمور است
ترانه ی گله آلود زاغ من غلط است
نه عندلیب چمن زارم، از بهشت مگو
ز گلخن آمده ام ، کشت باغ من غلط است
کنون که لذت الماس از نمک رو تافت
کرشمه سنجی مرهم به داغ من غلط است
حلاوتی که توان یافتن به خون جگر
شکستن هوسش در دماغ من غلط است
متاز بر اثر نور وغظ من، عرفی
که پیروی به فروغ چراغ من غلط است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس نادرستی در دنیا و زندگی شاعر میپردازد. شاعر به مسیح اشاره میکند و از او میخواهد که در مورد احساسات و عقایدش قضاوت نکند، زیرا آنها در واقع نادرست و غلط هستند. او از گمگشتگی و بیپناهی خود سخن میگوید و میگوید نشان پای او در گمگشتگیهایش قابل یافتن نیست. همچنین، او به دوری از زیباییها و لذتهای زندگی اشاره میکند و میگوید که نمیتواند خوشیها را در دنیای واقعی تجربه کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که پیروی از نور و حقیقتی که او به آن مینگرد نیز نادرست است. کل شعر، حسی از ناامیدی و بیهدفی را منتقل میکند.