غزل شمارهٔ ۹۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خوش می تپم به خون دل و به تیرم چنین زده است
باز این چه ناوک است که از عشق، از کمین زده است
مشکل که مرگ روی به میدان ما نهد
از بس که فتنه به یسار و یمین زده است
نیشی است زهر داده ی معشوق کاوکاو
مهری که عشق بر لب جان حزین زده است
ناقوس عشق می زنم و رقص می کنم
بوی کدام مغبچه بر مغز دین زده است
عرفی نماند هیچ به درویشی اش سری
از بس که باده با من خلوت نشین زده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر از عشق و عذابهای آن مینالد و به توصیف شکنجهای که عشق به او میدهد میپردازد. او به تیرهایی که از عشق به او مینشیند و مشکلاتی که در عشق وجود دارد اشاره میکند. همچنین، به مهر و محبت معشوق و تاثیر آن بر روح و جانش میپردازد. در نهایت، شاعر به حالت درویشی و نشئگی ناشی از باده و عشق میگوید و از جهانی که ایستایی و عرفان را از بین برده، سخن به میان میآورد.