غزل شمارهٔ ۱۶۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟
پیدا چو نمیگردی، پنهان ز که پرسیمت؟
از جمله بپرسیدم احوال نهان تو
ای جمله ترا از همپرسان، ز که پرسیمت؟
در جسم نمیگنجی وز جان نروی بیرون
جسمی تو بدین خوبی؟ یا جان؟ زکه پرسیمت؟
ای رنج تن ما را راحت، زکه جوییمت؟
وی درد دل ما را درمان، ز که پرسیمت؟
گفتی: نتوان پرسید احوال من از هر کس
فیالقصه اگر روزی بتوان، ز که پرسیمت
گفتی که: به آسانی پرسم سخنت، نی، نی
دشوار حدیثست این، آسان ز که پرسیمت؟
گویی که: سراندازد پرسیدن سر من
ما را چو بترسانی، ترسان ز که پرسیمت؟
بر اوحدی از دانش بردیم گمان، اکنون
او نیز برون آمد نادان، ز که پرسیمت؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر بیانگر جستوجویی عمیق برای درک روح و ذات انسان است. شاعر از مخاطب میپرسد که از چه کسی باید احوال او را بپرسد، چرا که او نه در جسم میگنجد و نه ارتباط مستقیمی با جهان محسوس دارد. او به رنجهایی که از خواستههای جسمی و دل داشت، اشاره میکند و میپرسد که آرامش و درمان را باید از کجا جستجو کرد. در نهایت، شاعر به دشواریهای این پرسشها اعتراف کرده و به نادانی خود و دیگران در درک حقیقت اشاره میکند.