غزل شمارهٔ ۱۶۳ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت
ور ضرورت میروی با ما نباید رفتنت
دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمان
گرنه تیری، ای پسر، تنها نباید رفتنت
راه پر چاهست و شب بیگاه و صحرا بیپناه
بیدلیلی پر دل دانا نباید رفتنت
مشکل خود را ز رای خردهدانی بازپرس
راه جویی، پیش نابینا نباید رفتنت
زین من و او دور شو، گز ز آن مایی کین طریق
راه توحیدست، با غوغا نباید رفتنت
خود نمایی پیش ما عین ریا باشد، تو نیز
گر مرایی نیستی، پیدا نباید رفتنت
اوحدی، چون جای خود زین پرده بیرون ساختی
گر برآید فتنهای، از جا نباید رفتنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شخصی توصیه میکند که نباید به سفر برود. او به دلایل مختلفی از جمله وجود دشمنان، خطرات راه، ناامنی شب و ناآگاهی از مسیر، به نگهداشتن او در مکان فعلی اشاره میکند. شاعر همچنین بر اهمیت دوری از ریا و فریبی که ممکن است در پیش باشد تأکید میکند و نتیجه میگیرد که اگر کسی به درستی خود را نشان ندهد، نباید به بیرون برود. در انتها، بر این نکته تأکید میکند که اگر خطری از جایی برآید، بر اساس تجربه و شناخت خود از موقعیت، باید از رفتن خودداری کند.