غزل شمارهٔ ۱۶۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر کسی را مینوازد لطف و خاطر جَستنت
چون به نزد ما رسی، با خاطر آید جَستنت
امشبم داغی نهادی از جفا بر دل، کزو
سالها نتوان، اگر روزی بباید شستنت
من تو را میخواهم از دنیا، به هر منزل که هست
ای که منزل در دلم داری و من در جُستنت
سرو بستانی دگر هرگز نرُستی از زمین
راستی را گر بدیدی اعتدال رُستنت
با تو من عهد از میان جان شیرین کردهام
وه! که را دل میدهد عهدی چنان بشکستنت؟
گر نخواهی تا چو من مسکین و بیمسکن شوی
خاطر مسکین مسکینان نباید خستنت
اوحدی، چون دانهٔ خالش دلت را صید کرد
بعد ازین از دام او ممکن نباشد جستنت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جستجوی عشق و دلبستگی عمیق به محبوب است. شاعر از احساساتی چون درد، longing و وفاداری صحبت میکند. او به محبوبش میگوید که اگرچه سالها از او دور است، اما همچنان او را میخواهد و وعدهای از عشق خود دارد. وی بیان میکند که تحمل رنج و جدایی از محبوب برایش دشوار است و اگر او هم like او را نخواهد، دل مسکینان نباید رنج بکشد. در نهایت، بیان میکند که دیوانگی و وابستگی به عشق او به قدری عمیق است که دیگر نمیتواند از آن جدا شود.