غزل شمارهٔ ۱۸۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد
رخت ز گل نم و از آفتاب نام ببرد
غلام کیستی، ای خواجهٔ پریرویان؟
که دیدن تو دل از خواجه و غلام ببرد
همی گذشتی و برمن لبت سلامی کرد
سلامت من مسکین بدان سلام ببرد
به هیچ چوب سرمن فرو نیامده بود
غم تو آمد و از دست من زمام ببرد
چو آفتاب ترا از کنار بام بدید
پگاه تر علم خویش را ز بام ببرد
نسیم صبح ز زلف تو نافهای بگشود
به نام تحفه فرو بست و تا به شام ببرد
ز رشک روی تو گل سرخ گشت و کرد عرق
چو رنگ روی ترا باد صبح نام ببرد
امام شهر چو محراب ابروی تو بدید
سجودکرد، که هوش از سر امام ببرد
حکایت من و زلف تو کی تمام شود؟
که هر چه داشتم از دین و دل تمام ببرد
به عام و خاص بگفت اوحدی حدیث رخت
به صورتی که دل خاص و عقل عام ببرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقهای صحبت میکند که تأثیر عمیقی بر شاعر و اطرافیانش دارد. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و احساسات، توصیف میکند که چگونه زیبایی معشوقهاش باعث میشود همه چیز تحت تأثیر قرار گیرد. از سرما و گرما گرفته تا واکنش مردم، همه به نوعی تحت تأثیر زیبایی او هستند. شاعر بیان میکند که دیدن این زیبایی نه تنها دل او را میبرد بلکه بر روی احساسات و زندگی دیگران نیز تأثیر گذاشته و آنها را مجذوب میکند. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که داستان عشق و زیبایی این معشوقه هرگز تمام نمیشود.