غزل شمارهٔ ۱۸۷ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از عشق تو جان نمیتوان برد
وز وصل نشان نمیتوان برد
بر خوان رخت ز بیم آن زلف
دستی به دهان نمیتوان برد
دارم به لب تو حاجتی، لیک
نامش به زبان نمیتوان برد
داری دهنی، که از لطافت
ره بر سر آن نمیتوان برد
چون چشم تو پیش عارضت راه
بیتیر و کمان نمیتوان برد
گر چه کمر تو پیچ پیچست
با او به زیان نمیتوان برد
کاری که کمر کند چو زلفت
هر سر به میان نمیتوان برد
از غارت چشمت اندرین شهر
رختی به دکان نمیتوان برد
بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
داغیست، که آن نمیتوان برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق عشق و شور و شوقی که نسبت به معشوق دارد، اشاره کرده و بیان میکند که نمیتواند از عشق او دل بکند و هیچ نشانهای از وصال او به دست آورد. او از درد و رنجی که در این عشق تحمل میکند، میگوید و اشاره میکند که در اوج زیبایی و لطافت معشوق، هیچ راهی برای ابراز احساساتش ندارد. شاعر دچار ناکامی و ناتوانی در بیان حاجت به معشوق است و از اثراتی که عشق او بر قلبش گذاشته سخن میگوید. در نهایت، او به غم و داغ عشق اشاره میکند که نمیتواند آن را فراموش کند.