غزل شمارهٔ ۱۸۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد
جوری که آن بت میکند بیاختیاری میبرد
چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنین
نه سر به جایی میکشد، نه ره به کاری میبرد
من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرف
گویند: میچیند گلی، یا رنج خاری میبرد
با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخن
من نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری میبرد
ای مدعی، گر پای ما در بند بینی شکر کن
تا تو نپنداری کسی زین جا شکاری میبرد
عشق ار نمیسازد مرا معذور باید داشتن
کز تشنگی پنداشتم: آن میخماری میبرد
تا چند گویی:اوحدی یاری نمیخواهد ز کس
یارش که باشد؟ چون جفا از دست یاری میبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. دل او در عشق معشوق گرفتار شده و او را بدون اختیار رنج میدهد. شاعر به وضعیت آشفتهاش اشاره میکند که نه به جایی میرسد و نه راهحلی برای مشکلاتش پیدا میکند. او از بلای دوری معشوق رنج میبرد و میداند که هرچه بگذرد بیشتر در درد و غم خواهد ماند. با اینکه خیلی تلاش کرده تا از این عشق فاصله بگیرد، اما همچنان دلش به او وابسته است. در انتها، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق و وابستگی باعث شده تا او در بند و نیاز به یاری دیگران باشد، اما در عین حال، از جفاهایی که در این مسیر متحمل شده، شکایت میکند.