غزل شمارهٔ ۲۱ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به خرابات گرو شد سر و دستار مرا
طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا
بفغانند مغان از من و از زاری من
شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا
ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای
ز خرابات به جایی مبر، ای یار، مرا
اندر آمد شب و تا صومعه، زین جا که منم
راه دورست، درین میکده بگذار مرا
مستم از عشق و خراب از می و بیهوش از دوست
دستگیری کن و امروز نگه دار مرا
رندیی کان سبب کم زنی من باشد
به ز زهدی که شود موجب پندار مرا
جای من دور کن از حلقهٔ این مدعیان
که بدیشان نتوان دوخت به مسمار مرا
برتن از عشق چو پَر، فایده بندی دارم
پند بیفایده در دل نکند کار مرا
گر از این کار زیانم برسد، باکی نیست
اوحدی، سود ندارد، مکن انکار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حال و هوا و احساسات خود در میکده و عشق اشاره میکند. او از خداوند و پیر مغان میخواهد که به او کمک کند و از درد و زاریاش بکاهند. شاعر احساس میکند که به عشق و مستی گرفتار شده و در جستجوی یاری از دوستش است. او همچنین به زهد و ریا خواری انتقاد میکند و میخواهد دور از دوگانگیهای مدعیان قرار گیرد. در نهایت، او با شجاعت میگوید که حتی اگر از این عشق آسیب ببیند، زیاد نگران نیست و به دنبال حقیقت خود است.